ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا طلا عروسک من

سلام ثنا خانومم.به دلیل اینکه خانم مربیتون امروز مثل بابارضا رفته ماموریت،مهد نرفتی . حوصله مون سررفته بود ،گفتم بیا خوشگل کن چند تا عکس ازت بگیرم. شما هم گفتی میخوام با لباس عروسم عکس بندازم.گفتم پس بیا موهات رو ببندم و تور هم بزنم روی موهات.بعد یواشکی یه کم آرایشت هم کردم . گفتی واااای مامان پاک میشه.منم چون میخواستم ببرمت حمام گفتم آره جونم و این شد که شما عروسک ملوس من شدی و یه عالمه عکس گرفتی.نه اینکه از بچگی با دوربین آشنائی،ماشااله همه ی ژستها رو هم خودت بلدی و لازم نیست بهت بگم چطوری بایستی.فدات فدات.ثمین هم با حیرت به شما نگاه میکرد و ذوق میکرد.     ...
3 اسفند 1390

یک روز ثمین

صبح به محض اینکه چشمهامو وا موکونم سریع میشینم و از سر و کول مامانم بالا میرم.برای بار آخر صبحونه یه دور دیگه شیر موخولم تا انرژی کافی واسه ی ورجه وورجه کلدن داشته باشم.بعدش مامانی پوشکم لو عوض موکونه و با هم میایم تو سالن پیش اسباب بازیهام.مامان بلام غذا میاله و منم که دیگه بزرگ شدم و خودم غذا موخولم البته به شیوه ی خودم.همشو میلیزم و بعد با دست ،کوشولو کوشولو موخولم و تو این فاصله مامانی با قاشق بهم میده.اگه قاشق دست خودم نده که اصلا قهر موکونم و نمی خولم. بعد میرم تو اشپزخونه و کمک مامان غذا درست موکونم.و هی زیر دست و پا میلم ودر کابینتها لو وا میکنم و همه چی لو میریزم بیرون.صدای بوق سرویس آجی ثنا رو که میشنوم فورا مامان رو خبر میکن...
27 بهمن 1390

ثنا در جشنواره ی تئاتر

سلام به مهربان دخترای گلم و همه ی دوستهای عزیزمون بعد از اینکه طی این هفته ، دو روز بعداز ظهر ها هم برای تمرین رفتین(که یه روز با باباجون مرتضی رفتی و روز بعد من و ثمین باهات اومدیم)بالاخره روز موعود فرا رسید.امروز صبح ساعت10 نوبت اجرای مهد شما بود.توی قرعه کشی اجرای اول به نام شما رقم خورده بود.من و بابا و ثمین هم راس ساعت 10 رسیدیم.پرده که کنار رفت شما که راوی بودی با اعتماد به نفس چند قدم به جلو اومدی و بلند سلام و احوالپرسی کردی و بعد شروع کردی:میخام براتون یه قصه بگم از اون قدیم ندیما/یکی بود   یکی نبود   /غیر از خدا هیچ کس نبود توی دهی با صفا     حسنی بودش چه تنها/حسنی ما بود هپلی &...
20 بهمن 1390

ثنا و جشنواره ی سرود

سلام به گل دخترای خودم.دیشب مامان جون مهری و بابا جون مرتضی اومدن خونمون. صبح باباجون زحمت کشیدن و ثنا جون رو بردن مهد.منم زود ناهار رو آماده کردم،چون نوبت اجرای سرود مهد شما ساعت 12 بود.بابارضا هم ساعت 11 و نیم خودش رو رسوند و همراه مامان جون اینا راه افتادیم.ترافیک بود و دقیقا 12 رسیدیم تو سالن.همش دلهره داشتم که نکنه وقتی برسیم که شما اجرا کرده باشید.وقتی رسیدیم درست همون موقعی بود که شما می خواستین شروع کنید.ثنا میگفت من فکر میکردم که دیگه نمیاین و یادتون رفته.به دوستت گفته بودی که مامانم اینا به قولشون عمل نکردن.آخه دختر گلم ،ما هر وقت که قول دادیم بهش عمل کردیم.با دیدن ما لبخند به لبهای خوشگلت نشست.خیلی عالی اجرا کردین و همه هماهنگ ...
15 بهمن 1390

اینروزهای ثنا و ثمین

دخترای گلم.هفته ای که گذشت همش درگیر مریضی بودیم که البته هنوز هم ادامه داره.دیشب دوباره من و ثنا رفتیم دکتر.و نصف شب ثنا جونم تبت بالا رفته بود و من پاشویت دادم تا بهتر شدی . صبح گذاشتم استراحت کنی و مهد نرفتی.خواب بودی من و بابا ثمین رو بردیم بهداشت و واکسن یکسالگیش رو زد.فکر میکردم تو پاش میزنن اما زدن تو دستش و اشکهاش سرازیر شد .قبلش یه سر رفتیم مهد و من پول لباس فرمی رو که قراره برای اجرای سرود تن بکنید رو دادم و با خانم مربیهات صحبت کردم و خیلی از شما راضی بودن. هفته ی پیش که 2 روز تعطیلی بود گفتن بچه ها بیان و نمایش رو تمرین کنن.الان تقریبا یک ماه و نیمه که دارین نمایش حسنی رو  کار میکنین.  شما هم به عنوان راوی انتخاب شدی.یه...
11 بهمن 1390

ثمین و کادوی تولد

ثمین جونم،عمو محسن خیلی دلش میخواست که برای تولد شما یه چیزی بخره که برات یادگاری بمونه،اما چون هم به تعطیلی خورده بود و هم زیاد فرصت نداشت که بازار بره پول فرستاده بود.ما هم با پول عمو برات این عروسک خرگوشی موزیکال رو خریدیم که خیلی خوشت اومد. مبارکت باشه. از یه روز قبل از تولدت مریض شدی وهنوز بینیت موقع شیر خوردن میگیره و جگرم کباب میشه.بابا رضا و ثنا هم قبل از شما سرما خوردن و من هم از دیروز گرفتم.حسابی خسته ام از این دارو دادن ها .خدا کنه زودتر خوب بشیم. ...
9 بهمن 1390

ثنا خانوم و آرزوی همیشگیش

دختر گلم.   دیروز از مهد تماس گرفتن و گفتن که برای فردا مرتب و تر و تمیز مثل همیشه ثنا رو بفرستین مهد. گفتم خبریه؟خانم رضائی گفتن که قراره یه تعداد از بچه ها رو ببریم استودیو برنامه ی بچه های آفتاب.شما خواب بودی .وقتی که بیدار شدی و بهت جریان رو گفتم از خوشحالی بال درآوردی و سر از پا نمیشناختی.دیشب حمامت دادم و صبح هم برات خوشگل موهات رو گیس کردم و با خوشحالی رفتی.ساعت 2 اومدی خونه و خسته بودی و گشنه.منم که مشتاق، میخاستم زود برام همه چی رو تعریف کنی.یه کم ازت میپرسیدم و دوباره به خودم میگفتم :بذار بچه غذاشو بخوره.برنامه رو هر روز ساعت 6ونیم عصر پخش میکنه.ما هم با اشتیاق فراوون نشستیم پای تی وی.وقتی که شروع شد دیدیم که یه سری بچه ...
27 دی 1390

شله زرد نذری

ثنا و ثمین عزیزم.روز چهارشنبه صبح رفتیم شیراز.هوا آفتابی بود و گرم و همه از اینکه بارون نمیباره ناراحت بودن.بس که قدم خیر بودیم ما ،همچین که عصر شد ،به قول معروف در آسمون باز شد و تا روز آخر که اونجا بودیم همش بارون بارید و همه خوشحال شدیم.هر چند که روز جمعه خونه نشین شدیم ولی 4شنبه و 5شنبه رو رفتیم بیرون و یه گشتی هم تو بازار زدیم.چقدر دلم برای خیابونهای شیراز تنگ شده بود.خدایا یعنی میشه ما دوباره برگردیم شیراز؟! روز شنبه که اربعین حسینی بود،عمه مریم شله زردی رو که نذر بچه دار کردنشون کرده بودند رو پخت.گفته بودم که خدا بعد از 12سال بهشون یه نی نی داده که البته الان 8 ماهشه و انشااله آخر بهمن ماه به دنیا میاد. بار اول که سونو رفته بود ،گف...
25 دی 1390

تولد مامانی

سلام به خوشگل خانومای خودم.امروز من دوباره متولد شدم! باورم نمیشه که 32سال از عمرم گذشته و حالا مادر دو تا بچه هستم.البته از اینکه مامان دخترای شیرینی مثل شماها هستم،خدا رو روزی هزار بارشکر میکنم.دو روز پیش بازم بابا رفت ماموریت و ما دیشب تنها بودیم.قربونت برم ثنای مهربون من که وقتی بهت گفتم شب تولدمه از خوشحالی محکم بغلم کردی و بوسیدیم وثمین هم به تقلید از شما خودش رو انداخت تو بغلم و از دور بوس میفرستاد. بعد ثنا خانومم،شما به سبک خودت برام یه تولد گرفتی.اول یه سینی غذا همراه با پیش غذا و دسر و بعد هم یه کیک تولد و شمع و فشفشه.که شمع  وفشفشه ها خیالی بودن و بنده بطور نمادین شمعها رو فوت کردم و شما هم دوتائی برام دست زدین و با هم...
19 دی 1390

ثمین و رسیدن به یکی از آرزوهاش!

بالاخله امروز موفق شدم و به یکی از آرزوهام لسیدم. اگه گفتین؟حالا بلاتون میگم.املوز مثل همیشه مامانم داشت تو آشپزخونه غذا درست میکلد و منم طبق معمول دنبالش لفتم و شروع کلدم به کند و کاو.تازه دو روزه که دخمل خوفی شدم و عین جارو برقی همه چی رو نمیخولم.البته بین خودمون باشه هر وقت که چشم مامانی لو دور ببینم دوباره میشم جاروبرقی. ولی هر وقت که میخام بخولم و مامانی مچم لو میگیله فورا تغییر موضع میدم و اونو میدم به مامانی.داشتم میگفتم امروز اولش شیشه ی عرق کاسنی لو سرازیر کلدم و توش دستامو شستم.هی مامان منو میآورد کنار تا بله یه کهنه بیاله پاکش کنه و هی من به سرعت نور دوباله خودمو میلسوندم به اون تا دستامو خیس کنم و آب بازی تنم. هنوز نگفتم که آر...
18 دی 1390